داش امین خراباتی
بچه تر كه بودم انچنان شوري داشتم كه از ٦ ماه قبل روزشماري ميكردم و براي امروز مهمات جمع ميكردم
به قدري كه از صبح ٤ شنبه سوري ميزدم تا اخر شب،باز برا سال تحويل و ١٣بدر ميموند...
اي ديروز هاي من با شيريني لذت بخش شماست كه همچنان زنده ام....
٤شنبه سوري مبارك...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط امین  | 

بيشتر نرسيدن ها حكمت داره...

قصه ي نرسيدن ما اونجايي شروع شد كه من گفتم اره و دنيا گفت نه...

ي جورايي تنهايي ، اونم با دست خالي رفتم جنگ با بزرگترين و عظيم ترين دشمن ادما و تنها سلاح هم دلم بود..

توي محل قديميم سر گذر محل درست بغل نانوايي سنگكي ي پير مرد ميشست كه كارش صبح تا شب حرف زدنو خيره شدن به مردم بود

از لوتي اي قديم كه كرك پرش ريخته بود

هميشه ميگفت وقتي دلت بزرگ باشه هر كاري ميتوني كني

شاخ غولم ميتوني بشكني...

بخاطر همين تو گوش خوندناي اون پير مرد بود كه من ي اعتماد به نفس كاذب ولي بالا داده بود

باهام ي كاري كرده بود كه هيچكس و هيچ چيز برام بزرگ نبود..

همه ي اينا باعث شده بود كه ديگه هيچي ارضام نكنه و ي جورايي هميشه تو زندگيم كم داشته باشم،هميشه دنبال بيشترش بودم

تجميع همه ي حالات و روحياتي كه داشتم سبب اين ميشد كه اون پير مرد رو ظالم ترين و منفور ترين شخصيت تاثير گذار زندگيم بدونم

كاري كرد كه هر چي بدوم، نرسم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط امین  | 

سخته موندنو حرف نزدن..

سخته ساكت باشي،سخته همه چيو بزاري كنار...

سخته فِلش بٓك زدن به روزگاري كه ازش فراري هستي..

هميشه در عجبم چه كردم كه دنيا كمر به زمين زدنم بسته،كمر بسته تا خان رو بكوبونه به زمين

موندم كجاي روزگارم كاري كردم كه باعث در افتادن با غول زندگي شده

هيچوقت تصورشم نميكردم كه اينجور خونه نشين بشم و فارغ از تمام متعلقات دنياي قديميم..

شايد فكر كنين چيزي نيست و ي سري اختلالات هورموني با چِتي ادغام شده كه زود گذر و عاديِ

ولي رفيق وقتي ديگه رفيقي نباشه و از همه بريده باشي،ديگه هيچ نقطه ايي برا شروع نداري

همه ي زندگيت ميشه پايان،همش رنگ و بوي نبودن ميگيره

اينده ايي رو نميبيني،پس لزومي هم نداره براش نقشه بكشي...

من شايد غم انگيزترين لحظه ي زندگيم موقعي بود كه پول كافي براي سفر رو نداشتم،شايد لحظه ايي بود كه كسي رو كه دوسش داشتمو ديگه نداشتم و كلي شايد ديگه كه امروز وقتي بهش نگاه ميكنم از اينكه اينجوري فكر ميكردم شرمنده ميشم...

ولي در كل ياد گرفتم كه چو ميگذرد ، غمي نيست....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط امین  | 

بیشتر از 1ساعته نفر اخر یه صف 7 نفره جلو یه نونوائی ام.

پسر جلوئی داره سیگار میکشه3 تا مرد و دو تا زن جلوی پسره ان .

لعنتی باز انگار گیر یکی از اون صف نونوائی های مزخرف افتادم. از اون صف نونوائی های مزخرف که همش داره توی گوشت میگه :

هی احمق حالیته که اگه یک ساعت دیرترم میومدی اتفاقی نمیفتاد!

بعد میگه اهان تو از اونائی که هر کاری میکنی توی زندگیت هیچ اتفاقی نمیفته!

یادم نبود:|

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط امین  | 


دل شكسته رو هيچ درموني نيست
اين دلو هيچ عشقي توان شكوندنشو نداشت
اين دل رو كسي شكوند كه به تمام پيچ و خماش اشنا بود
اين دل رو يكي از جنس خودم شكوند...
ياد ي داستان افتادم كه ميگفت:
تا هيزمشكن اولين ظربه رو زد،درخت پير خودش رو مرده فرض كرد
چون كسي از جنس خودش،داشت باهاش ميجنگيد...
وقتي روزگاري برسه كه از رفيق هم بخوري،بعدش ي ادم ديگه ميشي...
قدر همديگرو بدونيد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط امین  | 

ي روزي به جايي ميرسي كه قديميارو گذاشتي كنار،حوصله جديدارم نداري...
اين اتفاق درست بعد از اينكه فهميدي با وجود كلي دوست رفيق،ديگه هيچكسو نداريو هميشه تنهايي ميافته...
بعدش عادت ميكني كه همه جا تنهايي بري،تنها غذا بخوري تنها پيك بزني،قليون نميكشي چون تنهايي صفايي نداره ،يعني ي جورايي بايد
تنهايي خاطره درست كني
مي دوني كه دلت براشون تنگ ميشه ولي وقتي راهيو ميري برگشتن ازش اشتبااس
شايد ديگه شيطنت قديم و اون همه شورو حال رو نداشته باشي،ولي وقتي چاره ايي نيست
مجبورــي...
تجميع همه ي اينا،يعني شروع پير شدن...
يعني بهار جوانيت يواش يواش داره خزوون زده ميشه..
دوست داري سرتو گرم يكاري كني،دوست داري هميشه مشغول باشي تا ياد قديم نيوفتي..
ولي هر كاريم ميكني باز با كوچيكترين نشونه يادش ميوفتي ،ولي بعد كلي كلنجار رفتن ميگي:بيخيــــالش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط امین  | 

روزگار غریبیه
از هر چی‌ می‌ترسی‌ سرت میاد...
بزرگترینو وهم انگیز‌ترین ترس زندگییم،تنهاییه بود و هست

امشبم مثل تمام ۵شنبه‌های دیگه بود که بهم یادآوری کنه که از همه دنیا فقط خودتیو خودت
ولی‌ امشب غمش عجیب گرفتتم
این شعبا حسو حال پیر مردیو دارم که به دائمل خمری شهرهٔ تمومه شهره،با لباسای کهنو مندرسش با اون ریشه نتاراشیدهٔ آن کادر نکردش و از تمرکزی که روی راه رفتنش میکرد تا بتونه روی خط راست راه بره میشد فهمید که امشبم مسته
پیر مرد سنی‌ نداشت،زود پیر شده بود
هروقت بهش نگاه می‌کردم،آیندهٔ خودمو توش میدیدم...
پیر مردی که تو ای‌ شهر پر اشنا از همه غریب تره،تک مرد تنهاییه شب
تنها رفیق واقعیش بطریشه ...
میترسم که ی‌ روزی،به روزش بشینم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط امین  | 


اخم رو صورتش غوغا میکرد
با اینکه سنو سالی‌ نداشت،اما وقتی از دور نگاش میکردی انگار چهل هم رد کرده بود
وقتی از دور نگاش میکردی میگفتی
مغروره...
میگفتی عقده داره،از همه بیزاره
همیشه مثل سگ پاچه میگیره
اما با همهٔ اینا،بازم میدونستی که اون کسی‌ نیست که نشون میده...
همه ازش دوری میکردن چون آدم مرموزی بود
آدمی‌ بود که همیشه سیاه به تن‌ میکرد
یعنی‌ وقتی داخل محوطه میشد،از تو سلف دانشکده فنی‌ هم میشد فهمید که اونه
تو کل دانشگاه فقط اون یک نفر بود که ی‌ پالتوی بلند مشکی که برند هاکوپیان ااش آنچنان تو چشم میزد که باعث میشد اون هیکل نخارشیدشو آنچنان بر انداز کنی‌ که انگار تا بحال آدم ندیدی

اون موقع تازه می‌فهمیدی که این آدمه مغرور با اون پالتو و خط اتوی شلوار مشکیش که می‌تونست هندونرو از وسعت دو نصف کنه،بد جوری با اون کیف پوست مارش جلب توجه کنه
همه میگفتن از قدیمیأی اینجاس
ی‌ جورایی پیش کسوت همهٔ بچه‌های دانشکده فنی‌ همین پسره بود
اینقدری که حرفش تو گروه برو داشت،حرف مدیر گروهمون نداشت
اوایل ساله ۸۱ بود که شناختمش
اوایل به چشم ی‌ بچه که امیدخانواده اش بود نگاهم میکرد،کسی‌ که نباید جز درس خوندن به چیزی فکر کنه
کسی‌ که باید سریع درس شو تموم کنه تا بتونه کمک خرج خانوادش باشه نه ی‌ بار رو شونه‌های پدرش
درستم فکر میکرد
من همونی بودم که اون تو چشمام دیده بود،نه اون تصوری که دیگران از من داشتن
برا من که حکم ی‌ کهنه مرد جا افتادرو داشت که باید ازش درس می‌گرفتم تا اینکه به چشم ی‌ دوست بهش نگاه کنم
همیشه آس بود،همیشه دست نیافتنی
تو اوج سادگیش مغرور بود

یادم میاد ی‌ شب تو خوابگاه ما موند،ساعت نزدیکای ۵صبح بود که با گرگ‌و میش شدن هوا و صدای هووو هووو جغد پیر پشت پنجره فضای خاصیو به اتاق ۱۲متری که ۱۴تا مثل خودمو توش جا داده بود،القا میکرد
بچها خوابیده بودن،البته ماهم خوابمون میومد،ولی‌ جایی برا خوابیدن باقی‌ نمونده بود،
ازم پرسید تا حالا عاشق شدی..؟
از تعجب چشمم داشت از هدقه میزد بیرون،قیفش به همچی‌ میخورد جز احساس...
ی‌ مرد چهار شونه که همیشه سیاه میپشئو سبیلاش واقعاً نمونهٔ بارز صفته از بنا گوش در رفتست
تازه از همهٔ اینا که بگذریم،میرسیم به شیکمی که با دیدنش یاد پیر مردای حجر‌های فرش فروشی ته بازار کاشان میفتی
مردی که خط‌های پیشونیش نشون از شب هایی رو میده که برا‌ای ی مرد صبح کردنش ۱۰۰۰سال طول می‌کشه چطور می‌تونه اینجوری حرف بزنه؟
سر تا پا گوش شدم،خیره به چشماش شدم...
اون موقع بود که تازه فهمیدم پشت چشماش ی‌ دنیا حرف نگوفتس،سوخته دل بود
به قول سهراب:دچار باید بود،دچاررر
وقتی شروع به حرف زدن کرد،تازه دلیل همهٔ حرفای پشت سرشو فهمیدم
اون ی‌ مرد بود که حاضر بود کمر خودش زیر بار نگاه بشکنه ولی‌ خم به آبروی عزیزانش نیاد،اون کسی‌ بود که گرفتار معرفت بود،مرام تو ذاتش بود
خودشو قربونی کسی‌ میکرد که دوسش داره
اما از همه نارو خورده بود...
هکایتش همون هکایتیه که پدرم برام تعریف کرده بود
همیشه میگفت عاشق جنس مخالفت نشو،اگه عاشق شدی اسیر نشو،اگه اسیر بشی میزارنو می‌رن...
اون روز که عشقت تو دلت بمیره،لاشش بو میگیره،نکبتم همه جسمتو میگیره تا اینکه همهٔ اون عشق به نفرت تبدیل شه
نفرت از همه،از همه‌ی زن‌های دور ورت.
و باید با این نفرت تا آخر زندگی‌ کنی
اون برام اسوهٔ همهٔ حرف‌های پدرم بود
تنها،خسته،دلم شکسته و سراسر کینه
اما ایستاده،اونم جوری که غرور توچشماش بیداد می‌کنه
هر قدمی که بر میداره صلابت ازش میباره
مثل اون مردایی که مردن،کوهن

نمیدونم چی‌ شد که شروع نکرده تمومش کرد،انگار ی‌ چیزی تو گلش گیر کرده بود
اینگار ی‌ زخم بود که دهان باز کرده
هر چی‌ که بود و نبود نزاشت حرفی‌ بزنه
این‌دفعه به جای ۲تا گوش شنوا ازم آتیش خواست...

یاد سهراب افتادم که میگفت:

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی!
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عاشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط امین  | 

هی تو...

   منو نمیشناسی..!؟

      من امینم

        فقط کچل چاق شدم

          بعد تو سالهاست که با غم رفتنت هم پیاله شدم

                

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط امین  | 

با دلی خسته

       با قلبی تکیده

              با جانی لیبریز

                                  از

                                       عشق

 می گویم:

              ای مرحم دردهایم

                                       دوست می دارم

                                                             بیش از

                                                                         تمام زندگیم

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط امین  | 

یک روز در نگاهم

                           حتی

                                  هیچ کس ارزش بودن را نداشت

یک روز در صدایم

                          حتی 

                                هیچ کس ارزش صدا کردن را نداشت

یک روز در رویایم   

                      حتی

                           هیچ کس ارزش خواب دیدن را نداشت

یییییییک روز بود

                     ولی

                            هزار روز گذشت

                                               تا که یااار قدم گذاشت در ایالت غم

حال او را دوست می دارم

                                    و

                                       خدایش را شکر می گویم

                         که او بزرگ است

                                             و تنها سزاوار ستایش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط امین  | 

سلام

 حال که دیگر معصومیت کودکی در چهره ی زمخت جوانی رخت بسته

حال که غبار جوانی و روزمرگی بر چهره ام سایه فکنده

حال که سالها از آن روزگار و عشق میگذرد

بار دیگر عاشق شده ام

در زمانی که هیچ ام امیدی به آینده ی تاریک خود نداشته ام

در زمانی که نفرت در تمام وجودم رخنه کرده بود

در زمانی که هیچ گاه به فکر خوبی به دیگران نبودم

  کسی آمد در این خلوت بی انتها

کسی آمد در سرای بی کسی

کسی آمد.......

در ابتدا...

      مانند همگان

در انتها..........

       عشق خانمان سوز دل رسوای من

او را دوست دارم

                      به اندازه تمام تنهاییم

او را دوست دارم

                     به اندازه غربت شب زنده دارییم

او را دوست دارم

                     به اندازه تربت پاک کربلا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط امین  | 

گویند که دوزخی بود عاشق و مست، قولي است خلاف دل در آن نتوان بستگر عاشق ومست دوزخي خواهد بود، فرداست بهشت همچون كف دست
ای مفتی شهر از تو بیدار تریم ، با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان ، انصاف بده کدام خون خوار تریم
گویند کسان بهشت با حور خوش است ، من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ، آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند ، یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند ، خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت ، معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن ، سر مست شد این جهان هستی را ساخت


زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟ ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند تو که خشکی چه به من/من که تر هستم به تو چه؟

من همان مجنون مست یاغیم، روز و شب محتاج جام باقیم
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم، از باده مدهوشم كنيد
در خرقه پنهان ميكنم، مي را و كتمان ميكنم، ترك ايمان ميكنم
هي بشكنم پيمان و هي تجديد پيمان ميكنم،ترك ايمان ميكنم
از باده مدهوشم كنيد، پندم اي زاهد مده
با كه گويم، من نميخوام نصيحت بشنوم، آي مردم پنبه در گوشم كنيد
از باده مدهوشم كنيد، دردي كشم، بار رفيقان ميكشم
پر ميكشم همچون هماي، در آتشم اي واي و خاموشم كنيد
از باده مدهوشم كنيد، با كه گويم، من نميخواهم نصيحت بشنوم
آي آي آي مردم،پنبه در گوشم كنيد
من همان مجنون مست ياغي ام، روز و شب محتاج جام باقي ام
يك شب كنار زاهد و يك شب كنار ساغي ام،از باده مدهوشم كنيد

اين چه جهاني است؟! اين چه بهشتي است؟!
اين چه جهاني است كه نوشيدن مي نا رواست!؟ اين چه بهشتي است در آن خوردن گندم خطاست!؟
آي رفيق اين ره انصاف نيست، اين جفاست راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟! راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟
بر همه گويند كه هشيار باش، بر در فردوس نشيند كسي، تا كه به درگاه قيامت رسي
از تو بپرسد كه در راه عشق، پيرو زرتشت بدي يا مسيح، دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نيز، باز همين ماجراست؟! راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
اينهمه تكرار مكن مي هماي، كفر مگو شكوه مكن بر خدا
پاي از اين در كه نهادي برون، در قل و زنجير برندت بهشت
بهشت همان ناكجاست، بهشت همان ناكجاست، واي به حالت هماي
واي به حالت، اين سر سنگين تو از تن جداست
نه نه نه نه، توبه كنم باز، حق باشماست


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط امین  | 

روزها از پس یکدیگر رهسپار خاطره ها می شوند می شوند

                    و  

  عشق کودکی روزهاست که به تنفر جوانی نقاب افکنده.

      من ماندم

                  و

                      خدایم

     و    عمر کوتاه ست

                 عشق یک بار است

              ولی

       در این زمان کوتاه همه

        و همه ی

          دنیا رو تجربه کردیم

                  تجربه هایی بس شگرف

                   چون اوو بود که با عشقش منو به دنیایی از تجربه وصل کرد

     و خدایم ۱۰۰ها هزار مرتبه شکر

                                که

                   او بود خدایم

 


دنیا را همان گونه که بود خواستم

      لیکن

           دنیا چقدر کوچیکه

     روزهایی رو دیدم که عمری آرزویش را داشتم

         شکر او را

                   که سزاوار ستایش است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط امین  | 

امروز رفتم سر کار

گور پدر ادمایی که دستشون تو جیب باباشونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط امین  | 

خدایا

        آنان که به من طعم تنهایی را چشاندن

                                طعم تنهایی را مچشان...

                                 و

       آنان که ناروا را به من نسبت دادن

                                      به آنان ناروا را نسبت مده...

                                و

      آنان که مرا از پشت خنجر زدن

                             هیچ وقت زخمی مکن...

         و

          خدایا

              دوستیت را در قلبم فزونی بخش

                       که تو بودی تنها دوستم...

                                    و

      تو بودی که منو بی نیاز کردی از غیر خودت...

   و تویی تنها تکیه گاه من         

     نه بنده ات

                   که آنان منت می گذارنند

    و تو بزرگیت را به من نشان میدهی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط امین  | 

سلام

 امین اونی که همه به شادی می شناختنش ۴سال شایدم ۵سال شرایطش عوض شد

       شایدم خراب شد.

اما الان شدم امین،همون امینی که خیلی از ادما باسه خودش،خود خوده امین می خواستنش.

      امینی که اگه حوصله ام نداشت حرفا رفیقاش گوش میکرد،تا اونجا که می تونست دردشون درمون می کرد

                                            آخه رفیقش بودن

    بیشتر از ایمان باسش نبودند

                                      کمترم نبودند

              الان

            همشون ما رو تنها گذاشتن

 من موندم ،اون بالا سری

     بالا سریه که همه جا گفته وقتی من تو دلتونم، غمتون به آخر می رسه

 خدایشم رسید

          اگه اون نبود

                        تکلیفم چی بود ؟!

                                                نمی دونم

حالا بعد از اتمام قضایای دلم همه جوره شکرش می کنم

     که شکر نعمت اونو زیاد می کنه

  کلام آخر

                خدایا به حق خداییت

به اونایی که به ما نا مردی کردن

                        بهشون طعمه نامردی نچشون

                 و

       مخلص خدایی که ما رو تو تنهایی رها نکرد 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط امین  | 

سلام

 بابا این خدایی که میگن خیلی با عظمته

  ی کارایی می کنه کارستون

   به حق که

               حکیمه

                                                    

امروز بعد ۳هفته اومدم خونه. هر کییم منو میدید اول می گفت:

سیاه شدی!!!

(بندگان خدا فکر می کنن ما خدمون زیر کولر باد میزنیم

اما نمی دونن که تو شرجی ۳۷٪ گرمای ۴۰ درجه جون میکنیم)

بعدشم می گفت مرد شدی!!!

بابام راست می گفت:

                                 مرد یعنی

            حمال

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط امین  | 

ی دل خسته

ولی مرد

تو تنهایی خودش

تنها راه حلش

کاره

کار

حالا که تو هر شرایطی کار میکنم

قدر این نونی که بابا این همه سال داد من خوردم

می فهمم

قربون خدا برم که خیلی بزرگه

هر کاریش ی حکمتی توش هست...

گر ز حکمت ببندد دری

                                    ز رحمت باز کند در دیگری

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط امین  | 

بابام هميشه ميگه دنيا خیلي کوچيکه

الان به حرفش رسيدم

الاني که رسيدم به حالو هواي ۵ سال پيشم

اااااامان از دنيا

ديگه از امروز مهره تنهايي رو پيشوني داش امين خورد

 امروز خدا بهم ثابت کرد که همه چي به اراده اون بستس

....و

اونه که مي خواد موفق باشم

امروزم خواست طعمه شکست بهم نشون بده

 

 

در کل خدايا

 به داده ندادت شکر

که يا رحمت

 يا حکمت

بازم شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط امین  | 

انتظار داره دیوونم می کنه

                              دیوونه ی دیوونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط امین  | 

سلام

ای بابا روزگار کمر منو شکوند ولی عیبی نداره چون من مردم و مرد با سختی آب دیده میشه....!

ای روزگار

  اینقد گفتیم امین امین برندست که

  ای هو خدا زد تو کمرمون

       گفت تو بدون من هیچی نیستی

مااا هم تو این چند شب قدر آی داد زدیم آی داد زدیم

        گفتیم خدا

                   بحق که خدایی او تو خدایت  هیچ شکی نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط امین  | 

الان تازه رسیدم به حرف ۵ سال پیش بابام

اون می گفت:

هیچ وقت عاشق ی دختر نشو

            چون

  می ذاره می ره

             باسه تووم فقط ی چیز می زاره

عشقی که مرده و حالا تبدیل شده به نفرت

که ثمراش دل بریدن از تمام دخترا و زنای اطرافته...

    اما افسوس

                     که حالا درکش کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط امین  | 

شعر های خیس


اين شعرهاي خيسم را به تو تقديم مي كنم
به تو كه سراپا همه خوبي هستي
به تويي كه تنها آرام بخش روح خسته و زخمي مني
اين حرف هاي پر از صداقتم رابا تمام احساسي كه دارم
به تو تقديم مي كنم تا شايد اثري كردند وآمدي
تا شايد دل مهربانت براي اشكهاي بي پناهم بسوزد وبيايي
تا شايد بفهمي كه شانه هاي پهناورت پناه اشك هاي من بود
اين حس شاعرانه ام را به تويي كه احساست احساس دنیاست تقديم مي كنم
اي كسي كه دستهاي پر مهر همچو خورشيدت پناه دستانم بود
اين نواي دل بي نوايم را به تو ميدهم كه گوش فرا دهي وببيني كه نواي دل عاشقان چگونه است
اي كسي كه سالهاست در رويا منتظر آمدنت هستم اي مهربان قصه...
تو كجايي آيا مي بيني؟....آيا مي شنوي؟....آيا حس مي كني؟.....اين صداي شكسته گيتار قلبم را؟...
كه دمادم تو را مي خواند ؟....
نه..........نمي شنوي ...چون تو آنقدر مهرباني كه اگر مي شنيدي مي آمدي....
ديگر چگونه صدايت كنم من تمام راه را رفته ام ولي.....
ولي افسوس كه دلت آنقدر سرگرم ديگران است كه از عاشقت غافلي
آنقدر صداها و نواهاي زيبا مي شنوي كه نواي دل شكسته ي من برايت بي معني است
اي كسي كه تمام هستي من زتوست اكنون كه نا اميد و خسته از ته قلبم با تمام وجودم صدايت ميكنم
تو كجايي چه ميكني؟...
صدايم را نمي شنوي مي دانم...می دانم...
ولي آنقدر صدايت خواهم زد كه حتي براي يك لحظه ي هم كه شده رويت را برگرداني
و به اين صورت پير و خسته ز دردم نگاهي بيندازي
آنقدر صدايت خواهم زد كه تمام موجودات بشنوند
اي محبوبم مي دانم كه تركم كرده اي ولي نمي دانم چرا.... چرا.... چرا.....؟؟؟؟
بيا كه من منتظر آمدنت هستم بيا....
اين شعر غرق در اشكهايم را برايت مي گويم ... برايت مي خوانم ... برايت مي نويسم....داد ميزنم ......
هر كار خواهم كرد تا بيايي تا بشنوي ..........اي خدا...........
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط امین  | 

 

باز دوباره دلم گرفته

                        از زمین و زمون

   از آدمای آهنی

از اونایی که ادای رفاقت کردن ولی رفیق نبودن

   بلکه

دوستانی بودن ....

و

مرا تنها گذاشتن

                   در این خیال تنهایی

 هیچکس نبود که کمکم کنه

هیچکس... وهیچکس.

خدایا کمکم کن

که برسم

به عشقم...........................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط امین  | 

می بینی اینگار همین چند روز پیش بود که...

دل جون من

همه افکار من

عمق رویا و هستی من

و هر چیزی که باسم ارزش داشت

حتی مادرم 

 مادرم

و

حتی مادرم

تو  یدختر خلاصه شد...

اما اون دختر من از خودش روند . تردم کرد ...

ولی من تسلیم نشدم یعنی اصلا تسلیم شدن تو مرام ما نیست که نیست.

خدایا به حق خون نا بحق ریخته شده ی حسین کمکم کن که زود تر بهش برسم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط امین  | 

ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممن

              زندگیمو نباختم.............

                                آخه...

           من امینم،امین خراباتی،امین مرتضوی

 

                        هر کیم که میگه باختم، این آرزوشو به گور می بره

    من امینم کسی که به سر سختی می شناسنش

                    بازم میگم....

                               من امینم.

                                                        

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط امین  | 

سلام

چند وقتی هست که اوضام خرابه یعنی خیلی خیلی خرابه

می دونین چرا؟

چرا؟

باسه اینکه اونی که همه زندگیم تو اون خلاصه میشه تردم کرده

اونم برای یک سال.......!

تازه شده یک ماه...

نمی دونم چه طور تحمل کنم؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط امین  | 

خدا حافظ

 اینم شمارم

    باسه اونی که گفته بود

۰۹۱۲۵۹۶۷۵۵۱ 

             ۰۹۳۵۴۱۸۵۳۸۶

                        ۰۹۳۶۴۴۷۰۷۴۶

 

 

 

بای

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط امین  | 

سلامی برای آخرین بار

    دیگه آپ نمی کنم

              اوضاعم بی ریخته

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط امین  |